| |
| چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385 |
| بد شانسی |
بد شانسی
مرد با درد و خستگی و خراشیدگی مختصری بر پیشانی به هوش آمد . پرستاری که بالای سرش ایستاده بود با لبخند گفت :
- نگران نباشید آقای فوجیما . شما دو ساعت پیش ، از بمباران وحشتناک اتمی هیروشیما بطرز معجزه آسایی سالم نجات یافتید .
فوجیما پرسید :
- حالا کجا هستم ؟
پرستار با لبخند گفت :
- در یک بیمارستان امن ، در ناکازاکی !
الن . ای . مایر
کتاب کوتاهترین داستانهای جهان
( نقل به مضمون ) |
|
| |
| دوشنبه 27 شهریور ماه سال 1385 |
| خدا ، عشق ، رحم |
شیطان روزی با من چنین گفت : « خدا را نیز دوزخی است .
دوزخ او عشق به انسان است » .
و چندی پیش شنیدم که گفت : « خدا مرده است .
رحم خدا به انسان او را کشت » ! !
فریدریش ویلهلم نیچه
|
|
| |
| یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385 |
| تنها نیستم |
خدایا ،
من در خانه محقرم چیزی دارم ،
که تو در تمامی عرش کبریائیت نداری .
من چون تویی دارم ،
و تو چون خودی نداری ! !
صحیفه سجادیه
نقل از استاد شهید دکتر علی شریعتی |
|
| |
| جمعه 24 شهریور ماه سال 1385 |
| خدایا ، یارایم ده پرواز به چکادها را ، که زمانم عجیب تنگ است ! |
در کوهستان کوتاهترین راه از چکاد است به چکاد .
اما بهر آن ترا پاهایی بلند باید .
گزین گویه ها می باید چکادها باشند ،
و آنان که روی سخن به جانبشان است تنومند و بلند بالا .
فریدریش ویلهلم نیچه |
|
| |
| چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385 |
| همیشه محکومم |
دستهایم بوی گل میداد . به جرم چیدن گل محکومم کردند .
و هیچکس فکر نکرد
که ممکن است من گلی کاشته باشم .
ْ ارنستو چگوارا ْ |
|